seyedmohammadjavadhosseini
وبگو | آموزش منوي کشويي با ul li و css


عضو شويد


نام کاربری
رمز عبور

:: فراموشي رمز عبور؟

عضويت سريع

نام کاربری
رمز عبور
تکرار رمز
ایمیل
کد تصویری
براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود



تاريخ : شنبه
بازديد : 3
نويسنده : حسینی
بعد از کلی رایزنی که بین اونها صورت گرفت بالاخره برای پیش غذا سوپ قارچ سفارش دادن . سارا اروم نشسته بود و لبخند می زد . در عوض کنارش من دل توی دلم نبود . به محض رسیدن سفارش تمام نگاهم رو به بشقاب سوپی که جلوی من بود متمرکز کردم . سارا اروم به من نزدیک شد و گفت : اگر نمیخوای سوپت رو با بینی سر بکشی سرت رو بیارعقب تر. نگاهش کردم . هنوز همونطور لبخند روی لبش بود . گفتم : چی کار داری میکنی ؟ این رفتار تو چه معنی داره ؟ گفت : قرار شد امشب اروم باشی و هیچی نپرسی . کیو گفت : چی دارین میگی؟ سارا گفت : گفتم سوپ خوشمزه ای است . سرم رو بالا اوردم اما با دیدن چهره هیون که به من خیره شده بود دوباره به پایین نگاه کردم . هیونگ متوجه موضوع شده بود و برای اینکه موضوع بحث رو عوض کنه گفت : بهتر است بریم سر غذای اصلی . امیدوارم خوشتون بیاد . موقعیت من چندان تغیری نکرده بود تنها تفاوت این بود که نوع بشقابی که جلوی من بود عوض شده بود . جونگ مین گفت : امشب خیلی ساکتی ؟ چیه غذاشو دوست نداری؟ گفتم :چرا خوشمزه است . سعی کردم تیکه ای از میگویی که توی بشقاب بود رو توی دهانم بزارم . سارا به دادم رسید و گفت : یه کم خسته است . برای اولین بارر توی اون شب هیون حرف زد و گفت : نکنه مریض شدی ؟ . بدون اینکه سرم رو بالا بیارم گفتم : نه . فقط یه کم خسته ام . یونگ سنگ هم به میدون اومد و گفت : اگر اینطور بود خوب میگفتی برنامه رو برای یه شب دیگه میذاشتیم . سارا گفت : نه . ما وقت زیادی نداریم . مدت مسافرت ما 15 روز بود که از کل اون تنها 3-4 روز مونده . نگاهی به هیون انداختم . با گفتن این حرف سارا اخم کرد و گفت : جدا ؟ هیونگ گفت : اره راست میگه الان 13 روز هست که ما تایلند هستیم . جونگ مین گفت : پس یعنی ما شما رو از از همون روز اول دیدیم . سارا خندید و گفت : اره . و الان یه 10 روزی هست که ما با هم اشنا شدیم کیو گفت : واقعا خوش گذشت . سارا گفت : اره . وکلی هم خاطره ازش داریم .کیو گفت : پس اینجور که معلوم است شما تا 4 روز دیگه برمی گردین. گفتم : اره . به هیون نگاه می کردم . حالا اون سرش توی بشقاب بود . سارا گفت : روز اول یادتون هست ؟ جونگ مین خندید و گفت : حالا که گفتی یادم اومد . و بعد به من نگاه کرد . گفتم : باید هم یادت باشه . اها من یه الان یه چیزی یادم اومد اونم لگدی بود که تو خوردی . اینبار همه خندیدن و به سارا نگاه کردن .سارا هم با اونها همراه شده بود . کیو گفت : لگد محکمی بود . میدونی توی کنسرت خیلی اذیتش کرد . سارا به جونگ مین نگاهی کرد و گفت : واقعا متاسفم . جونگ مین گفت : حرکت جالبی بود . اگر هر کس دیگه ای این کار رو انجام داده بود به همین راحتی ولش نمی کردم . هیونگ گفت : ما یه ضرب المثل داریم که میگه (( بعد از هر بارون ریشه ها قوی تر میشن )) . معنی این حرف هم این است که ما میتونیم دوستای خوبی باشیم . به سارا نگاه کردم . دیگه نمی خندید و به جونگ مین خیره شده بود . همون طور که به جونگ مین نگاه می کرد با لحن جدی گفت : تو به همین راحتی هم از موضوع نگذشتی . اگر بخوام دقیق تر بگم تو اصلا این موضوع رو فرامش نکردی. تغییر لحن سارا باعث شد همه ساکت بشن و به اون نگاه کنن . سارا یی که تا چند لحظه پیش لبخند میزد حالا خیلی جدی به جونگ مین خیره شده بود . بعد رو کرد به هیونگ و گفت : ما می تونستیم دوست های خوبی باشیم اگر ازهمون اول حقیقت رو به هم میگفتیم . جونگ مین که هرگز لبخند از لبش دور نمی شد گفت : مشکلی نیست . ما همین الان هم همه چیز رو میدونیم . خودت رو ناراحت نکن . سارا به تمسخر نیش خندی زد و گفت : نه همه چیز رو . در واقع از یه چیز خیلی مهم بی خبری . سارا کوله اش رو که تمام مدت همراهش بود از زیر میز بیرون و اورد و در اون رو باز کرد و لب تاپ اقایی رضایی رو ازتوی اون بیرون کشید . پس چیزی که تمام این مدت همراهش بود لب تاپ اقای رضایی بود . ولی چرا اون رو همراه خودش اورده بود ؟! رو به جونگ مین ادامه داد : حالا که داریم راجب اتفاقات اون روز حرف می زنیم چرا فیلمش رو هم نبینیم . میدونی توی کدوم سایت است ؟ میشه برام پیداش کنی ؟ همه ساکت شده بودن و به سارا نگاه می کردن حتی جونگ مین هم دیگه نمی خندید . به سارا گفتم : معلوم هست چته ؟ فیلم رو میخوای چی کار ؟ رو به من کرد و گفت : یه چیز هایی هست که تو باید بدونی . یه چیزی هست که امشب باید روشن بشه . گفتم : منظورت چیه ؟ گفت : الان میفهمی . بعد رو کرد به جونگ مین و ادامه داد : خوب نگفتی کدوم سایت بود ؟ جونگ مین حرفی نزد . سارا گفت : شاید بهتر است بگیم از اول هم فیلمی در کار نبوده . باورم نمیشد چی شنیده بودم . به سارا نگاه می کردم . سارا ادامه داد: این فیلم هم از همون حقه هایی بود که می زدی مگه نه . ولی این یکی خیلی دقیق بود جوری که من تا امروز بهش پی نبرده بودم .نگاهی به جونگ مین انداختم و گفتم : سارا داره راجب چی حرف میزنه . جونگ مین هنوز ساکت بود و به سارا نگاه می کرد . سارا گفت : اون فیلم فقط یه بهانه بود . اما هنوز نمیدونم چرا . بعد رو به جونگ مین ادامه داد : یه لگد ارزش این انتقام گرفتن رو داشت . ارزش اینکه 10 روز از عمرت رو صرف عملی کردنش بکنی . اره حتما ارزشش رو داشته . حتما هر شب هم بعد از برگشتن به اتاقتون به سادگی ما کلی می خندیدی . مگه نه . گفتم : من اون فیلم رو دیدم . اقای رضایی هم دید. تو هم اون فیلم رو دیدی . سارا گفت : ماجرای فیلم واقعی بود . ولی پخش اون توی اینترنت یه دروغ محض بود . باور نمی کردم . سارا گفت : امروز وقتی توی اینترنت راجب اونها تحقیق می کردم متوجه شدم هیچ فیلمی در کار نبوده . سرم گیج می رفت . نمی تونستم تمام مطالبی رو که شنیده بودم باور کنم . مغزم هنگ کرده بود و توانایی پردازش اطلاعات جدید رو که به دست اورده بود نداشت . سارا به جمع ساکت اونها نگاهی انداخت و گفت : واقعا می خوام بودنم چرا ؟ دیگه نمی خواستم هیچی بشنوم نه دلیلی و نه جوابی . از سر جام بلند شدم . سرگیجه داشتم . جایی رو نمیدیم . باور نمی کردم یه ضربه بتونه من رو از پا بندازه . حرف های اقای رضایی توی گوشم بود . . دسته صندلی رو گرفتم تا نیفتم . صدایی اقای رضایی رو میشنیدم . دلیلی که اون این گروه رو توی اکیپ پذیرفته بود و تمام هزینه ها رو هم به گردن گرفته بود . حرفی که راجب سراب بودن عشق زده بود . سارا نگاهی به من انداخت و لب تاپ رو بست توی کیفش گذاشت و بلند شد تا به من کمک کنه . هیونگ سعی کرد حرفی بزنه اما نتونست و دوباره ساکت نشست . دست سارا رو کنار زدم . مثل این بود که چیزی داشت در درونم ریشه می دوند .و هر لحظه به قلبم نزدیکتر میشد . احساس می کردم هر لحظه است که منفجر بشم و هر تیکه از بدنم یه سمت اتاق بیفته . دیگه نمیتونستم فضای اتاق رو تحمل کنم به سمت راه پله ها رفتم . داشتم خفه می شدم . دیگه طاقت نیاوردم به سمت میز برگشتم و روبروی هیون ایستادم . بهش خیره شدم و گفتم : چرا ؟ چرا ؟ هیون جوابی نداد . از عصبانیت می لرزدیدم . داد زدم : جواب بده . من کافی نبودم ؟ چرا پای بقیه رو هم وسط کشیدی . سارا گفت : راجب چی حرف میزنی . عجیب بود اگر هر وقت دیگه ای بود توی اون موقعیت گریه میکردم اما برعکس قهقه بلندی زدم . صدای خنده من توی فضا پیچید . همونطور که می خندیدم گفتم :با خودت فکر نکردی رضایی چرا با اون اخلاقی که داره این ها رو توی گروهش تحمل میکنه سارا به من نگاه می کرد . مطمئنم مثل یه دیونه شده بودم . گفتم : اونها از حربه فیلم استفاده کردن تا مفت و مسلم به بهانه اینکه ما رو به زندان ندازن و شکایت نکن توی گروه بمونن . سارا چهرش سرخ شده بود . دیگه نمی تونستم ادامه بدم . حالا سارا جای من باز یرو دست گرفته وبود . داد زد : شما ... شما ادم های ولی نتونست ادامه بده . مدیر رستوران که از سر و صدای ما خودش رو به طبقه بالا رسونده بود کنار ما ایستاد و گفت : چه اتفاقی افتاده . سارا عصبانی بود . به نفس نفس افتاده بود . با صدایی که می لرزید گفتم : دیگه هیچوقت نمی خوام ببینمتون . دستم رو از توی دست سارا بیرون کشیدم و به سمت راه پله ها رفتم . هیون از پشت سرم داد زد : وایسا . همون جا وایسا . تو حرفها تو زدی حال نوبت ماست . سرجام ایستادم . سارا خودش رو به من رسوند . بدون اینکه به پشت سرم نگاه کنم گفتم : نمی خوام هیچی بشنوم . هیون خودش رو به ما رسونده بود گفت : چرا . باید بشنوی . برگرد . گفتم : دیگه هیچوقت نمیخوام ببینمت . گفت : برگرد . هنوز سرجام ایستاده بودم . هیون گفت : برگرد . مثل یه بچه رفتار نکن . با عصبانیت برگشتم و به اون که پشت سرمون ایستاده بود نگاه کردم و گفتم : اره من یه بچه ام . اگر بچه نبودم دروغ تو رو باور نمی کردم . گفت : پس خوب گوش کن تا بگم چرا ما .. بهش اجازه ندادم و گفتم : نمی خوام هیچ حرفی دیگه ای ازت بشنوم . ازت متنفرم دیگه هیچوقت نمی خوام ببینمت . گفت : هیچ وقت؟! دیگه هیچوقت نمی خوای منو ببینی؟! حتی نمی خوای دلیل این کارمون رو هم بدونی ؟ گفتم : این دروغت رو هم واسه خودت نگه دار . ازاین به بعد هر جایی که من رو دیدی اصلا به روت نیار که می شناسی من هم همین کارو انجام می کنم . به سمت پله ها رفتم . از پله ها به سرعت پایین اومدم و سوار ماشین شدم . سارا هم کنار من بود . به محض اینکه ماشین راه افتاد بغض من هم شکست . دیگه نمیتونستم جلوی سیل اشک ها مو بگیرم . احساس می کردم یه ادم احمق هستم . سارا سعی داشت منو اروم کنه اما هق هق من اون رو هم به گریه انداخت . مدام زیر لب می گفت : میدونستم اینجوری میشه . از همون اول هم گفتم . اما تو اصلا گوش ندادی . دلم نمی خواست به نصیحت های به موقع سارا گوش کنم . به محض اینکه به اتاقمون رسیدیم . روی تخت ولو شدم و صورتم رو به بالشت فشار دادم . سارا بالای سرم نشسته بود و موهام رو نوازش می کرد . توی اون لحظه تنها کسی که میدونست من چه احساس دارم سارا بود . صدای زنگ تلفن بلند شد . بدون اینکه به اون جواب بدم دوشاخه رو کشیدم . چند دقیقه بعد صدای در بلند شد . سارا می خواست در رو باز کنه اما من جلوش رو گرفتم . صدای اقای رضایی ازپشت در می اومد که می گفت : دختر ها خوابیدین؟ سارا گفت : اقای رضایی است . بعد هم به سمت در رفت و در رو باز کرد . اقای رضایی وارد اتاق شد و نگاهی به سارا انداخت . چشم های پف کرده و قرمز سارا اصلا به کس هایی که خواب بوده باشن نمی خورد . خودم رو زیر پتو قایم کرده بودم . اقای رضایی گفت : مشکلی پیش اومده ؟ سارا گفت : مگه سر و صدای ما پایین هم اومد ؟ اقای رضای گفت : مگه دعوا کردین ؟ سارا حرفی نزد. اقایی رضایی گفت : مگه شما هم با هم دعوا می کنین؟ سار گفت : مگه ما ادم نیستیم؟ اقای رضایی حرفی نزد و گفت : لب تاپ رو نیاز نداری ؟ اخه برنامه سفر توی اون است . سارا تازه یادش افتاد . لب تاپ رو به اقای رضای برگردوند و گفت : باید ببخشید یادم رفته بود. اقای رضایی لب تاپ رو پس گرفت و گفت : فردا ساعت 6 صبح توی لابی باشین . سارا گفت : من نمیتونم . می خوام فردا رو بخوابم . اقای رضایی گفت : دوستت چطور؟ سارا گفت : اون هم همین طور . اقای رضایی حرفی نزد و از اتاق ببیرون رفت . به محض اینکه سارا در رو پشت سر اقای رضایی بست از زیر پتو یرون اومدم سارا نگاهی به من انداخت و گفت : اگر می خوای بری تا به رضایی بگم . سرم رو به نشونه جواب نه تکون دادم . سارا کنارم دراز کشید و گفت : بهتری ؟ گفتم : از اول هم باید به حرف تو گوش می دادم . گفت : دیگه مهم نیست . درس مهمی گرفتیم همین کافیه . چشمم رو بستم و سعی کردم دیگه به هیچی فکر نکنم . تمام شب رو کابوس می دیدم . از مار پلاستیکی یا اینکه همه دارن ما رو با انگشت نشون می دن به ما می خندن . چشمم رو باز کردم . صبح شده بود . احساس خستگی می کردم . نگاهی به سارا انداختم دستش رو چشمش بود . به نظر خواب می اومد . به سمت دستشویی رفتم تا صورتم رو بشورم . وقتی چشمم به ایینه افتاد وحشت کردم . چشم هام عین دوتا توپ پینگ پنگ شده بودن . از دستشویی بیرون رفتم . سارا بیدار شده بود شاید هم اصلا نخوابیده بود . نگاهی به من کرد و گفت : به به زیبای خفته . دیشب تا صبح توی خواب ناله می کردی . گفتم : نزاشتم بخوابی ؟ گفت: نه اصلا به خاطر تو نبود . بعد یه کم فکر کرد و گفت : خوب یه خورده به خاطر تو هم بود ولی خودم نتونستم بخوابم . برای اینکه جو رو عوض کنم گفتم : خودت رو تو ایینه دیدی؟ چشمهات عین قورباغه ای شده که شب تا صبح قور قور کرده . گفت : خوبه والا اونی که دیشب تا صبح ناله کرد که تو بودی حالا قورباغه اش ما شدیم . باشه عیب نداره این هم روی همه لطف هایی که از جانب شما به ما رسید . حالا خودت خوبه دسته کمی از دابی (جنی در مجموعه کتاب های هری پاتر) نداری . باری اولین بار از دیروز تا به الان خندیدم سارا هم خندید . تصمیم گرفتم ماجراهای دیروزرو تو ی گذشته رها کنم و تنها تجربه اش رو به یاد بیارم . وقتی برای ناهار به رستوران رفتیم از روبرو شدن با هیون نمی ترسیدم حتی اظطراب هم نداشتم . برام جالب بود . بالاخره بعد از اون طوفان افتاب در اومده بود . هرچند خرابی های ناشی از طوفان اثرش رو تو ی صورت من و سارا به جا گذاشته بود . اخر های غذا بود که سر و کله اقای رضایی پیدا شد . روی صندلی کنار میز نشست و گفت : خوبه که شما ها رو دوباره با هم می بینم . بعد از دیدن دیشب شما توی اون وضعیت دیگه امیدی نداشتم . خوبه که ادم بتونه دوستش رو کنار خودش نگه داره . من و سارا به هم نگاه کردیم . اقای رضایی گفت : تا یادم نرقته بگم گردش امروز عصر کنسل شده . امروز رو گذاشتم هرکسی به کار های عقب افتاده اش برسه .تازه بعد از پیاده روی امروز صبح همه خسته هستن. البته به نظر شما دوتا حسابی شارژ هستین . خوب خوابیدین؟ سارا گفت : مثل یه خرس قطبی . اقای رضایی گفت :خوب حال که مثل خرس خوابیدین برای امروز عصرتون یه برنامه دارم و چطور است با ماشین دور شهر یه دوری بزنین . اما فقط با همون ماشین برگردین . سارا گفت : هرجا که بگیم نگه میداره دیگه ؟ اقای رضایی که داشت بلند میشد که بره با اون حرف سارا نگاهی به اون انداخت و گفت : اره . بعد ادامه داد : کارت رو هم حتما با خودت ببر اینجور که معلوم است خیلی بهش نیاز داری. این حرف رو زد و رفت . رو به سارا کردم و گفتم : اخه مرض داری بیچاره رو میترسونی سارا گفت : من منظوری نداشتم که . فقط پرسیدم هرجا که بخوایم پیاده شیم نگه میداره یا نه . گفتم : حال برای چی می خوای پیاده شی؟ گفت : عکس بگیرم . همونطور که به مسیررفت اقای رضایی نگاه می کردم تصمیم گرفتم چیزی در باره دروغ بودن ماجرای فیلم نگم تا همون جا هم ما کلی دردسر درست کرده بودیم . تمام بعد ازظهر صرف جمع و جور کردن وسایل شد . باور نمی کردیم اون همه وسیله خریده باشیم سارا با یه دفتر نشسته بود و حساب می کرد به قول خودش حقوق یه سال رو پیش خور کرده بود طرفهای ساعت 5 بود که از جلوی در هتل سوار ماشین شدیم . مثل همیشه دوربین سارا روشن بود . گفت : سفرنامه پت و مت روز یازدهم . ماشین از مسیر هایی میرفت که تا به حال ندیده بودیم . از خیابون هایی که پر از مجسمه بود . مغازه هایی که طرح های مختلفی روی شیشه ها زده بودن . خیابون هایی پر از دست فروش هایی که دستبند هایی از گل داشتن . وقتی به هتل برگشتیم . حسابی خوشحال بودیم و ازگردشی که کرده بودیم لذت برده بودیم . من و سارا مشغول بحث درباره این بودیم که کدوم یکی از منظره ها قشنگتر بود که اقای رضایی جلوی ما رو گرفت . از چهره اش نمی شد فهمید چه اتفاقی افتاده . فقط یه نامه دست من داد و گفت : باید همه چیز رو به من می گفتین. نگاهی به پاکت انداختم . سارا گفت : چی رو باید به شما می گفتیم . اقای رضایی گفت : پسر ها امروز تصفیه حساب کردن و رفتن . پول همه چیز رو هم پرداخت کردن . در واقع از همون اول پول همه چیز رو داده بودن . به اقای رضایی نگاه کردم . ادامه داد : من کی گفتم انها اینجا مجانی موندن ؟ سارا گفت : یعنی چی ؟ اقای رضایی گفت : اونها واقعا می خواستن توی گروه ما باشن . هرچند دلیلش رو نگفتن و راه بدی رو برای موندن انتخاب کردن اما تا اونجایی که من فهمیدم اونها به خاطر موندن اینجا با مدیر برنامه هاشون و شرکت طرف قراردادشون هم درگیر شده بودن . حرفهای اقای رضای یکی بعد از دیگری مثل ضربه روی سرم فرود می اومد . دوباره داشتم ضعیف می شدم ولی دیگه حاضر نبودم به موضع قبلی که داشتم برگردم برای همین گفتم : این موضوع به ما ربطی نداره . پاکت رو هم به اقای رضایی پس دادم و به سمت راه پله ها رفتم . صدای اقای رضایی تو ی گوشم بود . و به خودم گفتم : من همه چیز رو فراموش کردم پس اهمیتی نداره همه چیز تموم شده. بعد از چند دقیقه سارا به اتق برگشت . پاکت هم دستش بود . نگاهی به پاکت انداختم و گفتم : این چیه با خودت اوردی ؟ گفت : هیچی .خواستم دست خالی نیام . بعد روبروئی من نشست و در پاکت رو باز کرد . توی پاکت یه نامه بود و یه memory card . سارا نگاهی به نامه انداخت و گفت : اسم تو روش است . گفتم نمی خوام بدونم توش چیه . نامه رو از سارا گرفتم و مچاله کردم و توی سطل گوشه اتاق انداختم . سارا گفت : ولی من میخوام بدونم توی این چیه . می رم لب تاپ رضایی رو بگیرم . بعد از سر جاش بلند شد و از در اتاق بیرون رفت . حس عجیبی داشتم . یه وسوسه . وسوسه ای که با رفتن سارا بیشتر شده بود . متوجه شدم که 10 دقیقه است که به سطل کنار اتاق خیره شدم . با خودم گفتم چرا سارا برنمی گرده ؟ 5 دقیقه دیگه هم گذشت ولی باز هم از سارا خبری نبود . در عوض حس کنجکاوی من سر به فلک زده بود . از سر جام بلند شدم و به سمت سطل رفتم و نامه رو از توی اون در اوردم و صاف کردم . دستم بدون توجه به اخطار های مغزم نامه رو باز می کرد و چشمم بدون توجه به فرمان های ذهن به دنبال کلمات می گشت . تمام مقاومت و اعتماد به نفسی که داشتم به یک باره دود شده بود و به هوا رفته بود . دوباره بی دفاع شده بود . هیون حتی با یه نامه هم من رو خلع سلاح کرده بود . از ضعف خودم متنفر بودم اما برای برگشتن خیلی دیر شده بود . باز هم همون دست خط بد انگلیسی بود . به خودم گفتم : بی خود این همه ذوق زده شدی نامه از طرف هیونگ است . نگاهی به امضایی که پایین نامه بود انداختم . اسمی رو که نوشته شده بود خوندم ((هیون جونگ )) دوباره به اسم نگاه کردم چندبار اسم رو خوندم اما همون اسم بود . یعنی تمام اون یادداشت های قبلی رو هم هیون نوشته بود ؟! باور نمی کردم . شروع کردم به خوندن نامه : (( نمی دونم از کجا باید شروع کنم . یا اینکه این همه تفاق چطوری افتاد . فکر نمی کنم دیگه فرصت این رو داشته باشم تا همه چیز رو توضیح بدم . دوست نداشتم اینجوری تموم بشه . من از حد خودم فراتر رفته بودم . حالا این رو میفهم که خواسته زیادی بود . هرچند با شناختی که از تو پیدا کردم میدونم که مدت زیادی نمیتونی از کسی متنفر ابشی اما میتونم ازت بخوام این مدت برای من همین الان تموم بشه ؟ میشه منو ببخشی ؟ حتی اگر دیگه تا اخر دنیا هم نتونم تو رو ببینم می دونم کسی توی این دنیا وجود داره که می تونست دوست خوبی برای من باشه اما من با دست های خودم بدون توجه به احساسات اون از خودم دورش کردم . امیدوارم دفعه بعدی که با یه فرد جدید اشنا میشی به جای اشک به تو لبخند هدیه بده . هر چند که تو دیگه نمیخوای من رو ببینی اما من هرروز تو رو می بینم . خاطراتت چیز هایی است که تو به من هدیه دادی و نمیتونی اون رو پس بگیری حتی اگر بخوای این کار رو انجام بدی. حالا باور می کنم گاهی یه اتفاق به کوچکی یه لیوان اب میوه میتونه تغیراتی به بزرگی یه حس عمیق رو در زندگی انسانها به وجود بیاره . هرچند مدت کوتاهی بود اما برای همین مدت هم که اجازه دادی تا توی دنیای تو باشم ممنوم . امیدوارم توی زندگی بعدی که همدیگر رو می بینم این من باشم که گریه می کنه و نارحت میشه . دوست تو تا ابد حتی اگر خودت هم نخوای هیون جونگ )) نامه رو کنار گذاشتم . سعی می کردم اروم باشم اما قطرات اشک دونه دونه از روی گونم لیز می خورد و روی دستم می افتاد . سارا یک ساعت بعد برگشت . می دونستم این مدت رو برای اینکه من اروم بشم بهم زمان داده . اون من رو بهتراز خودم می شناخت . لب تاپ اقای رضایی دستش بود . گفت : می خوای ببینی؟ سری تکون دادم و کنارش نشستم . سارا کارت رو به پورت ورودی وصل کرد . صفحه مدیا باز شد و پسرها توی صفحه نمایش ظاهر شدن . جونگ مین به صفحه خیره شده بود . بعد رو به هیونگ کرد و گفت : اگر بد شکل افتاده باشم کارت ساخته است . هیونگ بدون توجه به جونگ مین شروع به حرف زدن کرد و گفت: به خاطر همه چیز متاسفیم . بدونیید که ما منظور بدی نداشتیم . اشک توی چشماش بود سرش رو پایین انداخت جونگ مین ادامه داد : اون روز اول یادتون هست همون روزی که من لگد خوردم . اولین بار بود که یه دختر با من اینجوری برخورد می کرد قبل از اون دخترها وقتی ما رو می دیدن یا امضا می خواستن یا عکس یا اینکه غش می کردن . شما حتی بعد از اینکه فهمیدین ما کی هستیم رفتارتون عوض نشد . بالاخره بعد از مدتها احساس کردیم که می تونیم دوست هایی داشته باشیم که بدون توجه به موقعیت ما از ما انتقاد کنن و ایراد بگیرن . اما ... ولی ساکت شد . کیو گفت : فکر هتل اول یه شوخی بود ولی بعد جدی شد . ما هم به استراحت نیاز داشتیم و این بهترین فرصت بود . به خاطر همه چیز متاسفیم . نفر بعد یونگ سنگ بود که گفت : به خاطر همه خاطراتی که به ما دادین ممنون . ما شما رو فراموش نمی کنیم . هیون اینجا هم ساکت بود و فقط به دوربین نگاه می کرد بالاخره بعد از چند دقیقه سکوت گفت : ما تا ابد دوستهای شما می مونیم حتی اگر دوست نداشته باشین . جونگ مین گفت : اگر روزی تصمیم گرفتین که مارو ببخشین خوشحال میشیم به ما هم بگین . بعد با ارنج ضربه ای به یونگ سنگ زد . بالاخره معلوم شد اون مقوای بزرگی که روی پای یونگ سنگ بود چیه . یونگ سنگ مقوار رو بالا گرفت . روی اون شماره های همه نوشته شده بود بعلاوه ادرس های ایمیل . پسرها همه با دست عدد 5 و بعد هم عدد 1 رو نشون دادن و صفحه تاریک شد . تمام شده بود . نگاهی به سارا انداختم هنوز به صفحه مانیتور خیره شده بود . بعد ناگهان گفت : اینجا هم باید ثابت کنه چقدر احمق است . خوب اون کاغذ چی بود دادی دست بچه بالا بگیره . اگر راست میگفتی خودت دستت می گرفتی . این انتقاد بی موقع سارا باعث شد بلند بخندم . سارا هم نگاهی به من کرد و خندید . 3 روز بعد رو کاملا در ارامش گذروندیم . خبری از گروه نبود اونها واقعا رفته بودن . وقتی توی فرودگاه سوار هواپیما شدم لحظه ای برگشتم و به پشت سرم خیره شدم به این فکر کردم توی این مدت 15 روزه چقدر بزرگتر شدم و به این فکرکردم ایا دوباره می تونم به اینجا برگردم ؟ به این فکر کردم که این سرزمین برای من یاد اور چه روزهایی خواهد بود ؟ وقتی هواپیما توی فرودگاه مهراباد به زمین نشست احساس خوبی داشتم . بالاخره برگشته بودم . موقع تحویل بارها سارا گاری دستی رو برداشته بود و جلوتر از همه کنار قسمت تحویل بار ایستاده بود . اقای رضایی سعی داشت تا همه رو یک جا جمع کنه . به سمت من اومد و پاسپورت من و سارا رو به دستم داد و به سمت جمعیتی رفت که تا چند لحظه قبل یک جا جمع کرده بود و دوباره پراکنده شده بود. سارا با گاری بار به سمت من اومد و گفت : خسته شدی این همه زحمت کشیدی یه کم استراحت کن . خندیدم و گفتم : بده من می برم . سارا گفت : نه اصلا راه نداره . التماس نکن . بعد هم گاری رو کنار من رها کرد وخودش به سمت درخروجی رفت . وقتی از در خروجی بیرون رفتم جیغ سوگند و صدای امیر حسین توجه من رو جلب کرد . همه اونجا بودن . چقدر دلم برای همه تنگ شده بود . حالا می فهمم که هیچ جای دنیا خونه نمیشه . الان که این خاطرات رو می نویسم روزهای اخر بهمن ماه است و از اون روزها 7 ماه می گذره بعد از برگشتن از سفر سوگند با دیدن فیلم سفر کلی جیغ و داد راه انداخت اون گروه ss501 رو شناخته بود . اونها همه جای فیلم بودن و جونگ مین و کیو مداوم جلوی دوربین شکلک در می اوردن . حتی دادن گوشی به سوگند باعث نشد تا اون از تصمیمش برگرده . تصمیمی که گفته میشد خطر ناک ترین تصمیم گرفته شده از جانب اون است . تصمیمش این بود که دیگه هرگز اجازه نمیده من تنهایی جایی برم . تعجب کردم سوگند اونها رو می شناخت ولی من نه . اخرین جمله ای که توی دفتر نوشتم این بود تا سفرنامه بعدی .دفتنر رو بستم به صفحه مانیتور که روبرو بود نگاه کردم . فرم عضویت fan club گروه ss501 بود خیلی وقت بود که این تصمیم رو گرفته بودم . گوشی تلفنم زنگ خورد گوشی رو برداشتم . سارا بود . گفتم : چی کار داری سارا؟گفت : اگر بدونی . گفتم :چی رو باید بدونم ؟ گفت : اول قول بده پایه هستی ؟ گفتم : تا ندونم حرفی نمیزنم . گفت : پس خداحافظ . ای حرف رو زد و گوشی رو قطع کرد . شماره سارا رو گرفتم و گفتم : حالا چی هست؟ گفت : شما ؟ گفتم : خودت رو لوس نکن قبول حالا چی هست ؟ گفت : یه اگهی خوندم برای عید یه سفر 15 روزه ماکائو –سئول است زنگ زدم پرسیدم . میای بریم ؟ حرفی نزدم . دوباره پرسید : میای یا نه ؟ گفتم : چقدر پول داری؟ صدای خنده اش از پشت خط اومد گفت : نترس هنوز کفگیر ته دیگ نخورده ولی این بار نوبت تو است که اونها رو راضی کنی . خندیدم و گفتم : تا ببینم . صدای مامانم از توی حال شنیدم که گفت : سحر بیا شام اماده است . با سارا خداحافظی کردم . بعد نگاهی به صفحه مانیتور انداختم و دکمه enter رو فشار دادم . بعد از چند لحظه پیغامی روی مانیتور بود که نوشته بود : به کلوپ طرفدارن ss501 خوش امدید و زیرش هم شماره عضویت من رو نوشته بود .


:: موضوعات مرتبط: رمان , رمان با من مهربون باش , ,
مي توانيد ديدگاه خود را بنويسيد


نام
آدرس ایمیل
وب سایت/بلاگ
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

آپلود عکس دلخواه:








این سایت حاصل تلاش شبانه روزی سید محمد جواد حسینی می‌باشد که بدون وابستگی مادی و معنوی به هیچ سازمان و نهاد و حزب و گروه سیاسی فعالیت خود را ابتدا بر اساس قانون الهی و سپس قانون اساسی ایران بنا نهاده است. کلیه هزینه‌های این سایت با هزینه شخصی پرداخت می‌شود که امیدوارم از این پس از طریق فروشگاه سایت و تبلیغات تامین شود و همواره سعی می‌کنم تا مطالب آموزشی جدید و خواندنی را برای شما به ارمغان بیاورم.

نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)





درج پیام خوش امد گویی و یا اخبار شما
سلام منوی بالا بروز شد
می توانید از منوی بالا عناون خود را انتخاب کنید
ممنون میشم قبل از خواندن مطلب سایت نظر"" بدهید

RSS

Powered By
loxblog.Com